جز آسمان توام در هیچ جای پناهم نیست...

آدم ها یی که این جمله رو از ته ِ ته دل می گن یا از همه جا و همه کس بریدن و یا اینکه ایمانی راستین دارند!

 

 

 

 


 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت٩:٢٥ ‎ب.ظتوسط معصو م | نظرات ()

خب اعتراف می کنم گاهی دوس دارم تو گذشته سیر کنم... و گاهی لحظه های خوب حال رو تاریخ می زنم و ثبت می کنم... و گاهی هم به این فکر می کنم که آینده نسبت به این موضوع چطور خواهم نگاه کرد !

بی شک لحظه هایی که تو حال بهم خوش نمی گذره گاهی به آینده و بیشتر به گذشته فرار می کنم .....

امروز یکی از اون روزها بود صبح وقتی از پارک می گذشتم به این فکر می کردم یعنی روزی دلم به پارک ملت مثل روزهایی که از پارک لاله گذشتم تنگ می شه ؟!!

وقتی بر می گشتم گفتم نه! مثل همه بیدمجنون هاش که جذبم نکرد نه! اصلاً دانشگاهی که گربه نداره، تو حیاط بچه ها نمی شینند، خنده و شیطنت کم رنگه، در ِ کلاس هاش قفل می شه، یه پرینتر برای دانشجو نداره، دو برابر دانشجوهاش کارمند داره و  و و ... که دانشگاه نیست!

این روزا رنگ مقایسه دانشگاه قبلی و دانشگاه فعلی خیلی پررنگ شده ! وقتی آدم استاد راهنماش یه ور و استاد مشاورش یه ور دیگه باشه، همینه!

قدیما وقتی بهم می گفتن خوش به حالت دانشگاه تهران درس می خونی همیشه می گفتم سیب سرخیه که توش گندیده! اما الان انگار همه خاطرات تلخ از ذهنم پاک شده و من موندم و یه عالمه احساس خوب تو هر قدمی که بر می دارم!

از پل عابر که می گذرم، پله آخر پام رو که می ذارم زمین با اسپری زرد بزرگ نوشته پایان نامه و یه شماره موبایل هم زیرش.. تو اون بارون لگد مال میشد و همون قدر پست بود! سرم رو بلند می کنم اون موقع ها که ما اینجا درس می خوندیم سردر نداشت اما الان از زیر یه سر در که انگار جزئی بدقواره از دانشگاه هست می گذرم .. بچه ها کنار یه درخت با برگ های زرد ِ زرد عکس می گیرن.. داد می زنم عکستون خیلی خوشگل شد:) تو دلم می گم کاش سعیده و مطهره هم اینجا بودن ... با اینکه صبح دلم می خواست تندی برم پیش استاد و سریع برم خونه، ترجیح می دم ناهار قرمه سبزی دانشگاه رو بخورم .. لذت برم از جایی که چهار سال درس خوندن توش برام شیرین بود...

 

کامپیوتر رو که روشت کردم بشینم سر کارهای پایان نامه دلم خواست این لحظه های قشنگ میون این روزها کمی تلخ ثبت بشه :)

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت٩:۱۳ ‎ب.ظتوسط معصو م | نظرات ()

اون روز وقتی با سری که گیج می رفت .. بغضی که فرو می خوردم .. حوصله ای که نبود.. از پله های رادیو پایین می آمدم زندگی که، انگار ایستاده بود! باورم نبود که بار دیگر می توانم عمیق نفس بکشم .. از ته دل بخندم ... و زندگی را دوست داشته باشم !

پی نوشت: صدای زنگوله بزغاله ها .. بوی پیشال.. خنکای نسیم .. سفری آرامش بخش!

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٤ساعت۱٠:٥۳ ‎ب.ظتوسط معصو م | نظرات ()

 

 

مداد سپیدم رو بر می دارم محکم می کشم رو صفحه زندگیم باید پررنگ تر  شی تو زندگیم...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٧ساعت۱٠:۳٩ ‎ب.ظتوسط معصو م | نظرات ()

خوشم می یومد بدو ام وسط کفترها و یاکریم ها همه باهم پرواز کنن

گفتی بیا بازی !

انقد آروم از کنارشون برو که حتی یکیشون هم پر نزنه

با یاکریم ها کنار اومدم اما گنجشک ها هنوز می پرن حتی با آهسته ترین قدم ها !

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت۱٢:٠۳ ‎ب.ظتوسط معصو م | نظرات ()

درست هم سن امروز من بود که کودکی را به آغوش کشید

...و گفتند این معصوم  ِتوست!

 

 

پ.ن: ....

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٦ساعت۱۱:٥٤ ‎ب.ظتوسط معصو م | نظرات ()

خونه مورد علاقه بچگی هام یه کلبه تو دل طبیعت بود مثل خونه هایدی یا آنت یا ...

کمی بزرگتر که شدم قانع شدم به خونه ای تو یه شهر کوچیک و آروم

اما حالا تو شهری شلوغ و رنگ دود به همه درو دیواراش پاشیده زندگی می کنم

 

 

 

 

 

 

دلم برای آسمون خاکستری شهرم می سوزه..

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٥ساعت۱٢:٢٧ ‎ب.ظتوسط معصو م | نظرات ()