سلام خونه‌ی دوست داشتنی من

امروز دلم خواست یه پنجره ای باز کنم هوایی بیاد تو این خونه ... دلم خواست رنگی به دیواراش بکشم و داد بزنم: هی! خونه‌ی لحظه لحظه خاطرات من دلم برات تنگ شده بود ! :)

می نوشتم تو دفترهام* از روزهایی که می گذرن و من گاهی عمیقا زندگی می کنم و گاهی هم نه.. اما امروز دلم خیلی خیلی خواست اینجارو .. و تک تک آدم هایی که همین اینجا قلب هایمان را بهم نزدیک کرد...

* کم کم باید یه کتابخونه درست کنم واسه دفترهام !

/ 17 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

ای بابا! یعنی ما باس تا کی صبر کنیم تا شما دلتون بخواد و دوباره اینجارو بنویسید؟!!

ارش

دیگرنمی خواهم سال های زندگیم را بشمارم.حساب سال وماه برایم مهم نیست.می خواهم هرروز و هرلحظه را آنطور که می خواهم زندگی کنم.میخواهم هردقیقه زندگی را مزه مزه کنم،با لذت.... سلام وقتت کردید سری هم به وب ما بزنید ممنون...

حامد

دفتراتو بده بخونیم [لبخند]

مریم

delemun barat tang shod dokhtaroooo khob bio dige :(

محمد

شبیه کاری که من کردم!

محمد

اسم که قدیمو جدید نداره همسایه! خونتو عوض کردی ، با دلت چه می کنی؟

ماه کویر

چه خوب... :)

احسان

سلام. خوشا روزهایی که گذشت. دغدغه هامون چه رنگی بود و بی آلایش. کاش یک روز بر میگشتیم به اون روزها. راستی یادت هست؟؟؟

مطهره

سلام دوس جون خلی..کلن دیگه دستت به نوشتن نمیره نه مقاله نه مطلب نه وبلاگ...پ به چه دردی میخوری تو !! اون دفتراتم برای ایندگان میذاری که کشفت کنن؟ بیا خودمون کشفت میکنیم

مطهره

سلام دوست خلم..اومدم بگم جاکتابی خریدی برا دفترچه هات [گاوچران]