معصوم گذشته گرا!

خب اعتراف می کنم گاهی دوس دارم تو گذشته سیر کنم... و گاهی لحظه های خوب حال رو تاریخ می زنم و ثبت می کنم... و گاهی هم به این فکر می کنم که آینده نسبت به این موضوع چطور خواهم نگاه کرد !

بی شک لحظه هایی که تو حال بهم خوش نمی گذره گاهی به آینده و بیشتر به گذشته فرار می کنم .....

امروز یکی از اون روزها بود صبح وقتی از پارک می گذشتم به این فکر می کردم یعنی روزی دلم به پارک ملت مثل روزهایی که از پارک لاله گذشتم تنگ می شه ؟!!

وقتی بر می گشتم گفتم نه! مثل همه بیدمجنون هاش که جذبم نکرد نه! اصلاً دانشگاهی که گربه نداره، تو حیاط بچه ها نمی شینند، خنده و شیطنت کم رنگه، در ِ کلاس هاش قفل می شه، یه پرینتر برای دانشجو نداره، دو برابر دانشجوهاش کارمند داره و  و و ... که دانشگاه نیست!

این روزا رنگ مقایسه دانشگاه قبلی و دانشگاه فعلی خیلی پررنگ شده ! وقتی آدم استاد راهنماش یه ور و استاد مشاورش یه ور دیگه باشه، همینه!

قدیما وقتی بهم می گفتن خوش به حالت دانشگاه تهران درس می خونی همیشه می گفتم سیب سرخیه که توش گندیده! اما الان انگار همه خاطرات تلخ از ذهنم پاک شده و من موندم و یه عالمه احساس خوب تو هر قدمی که بر می دارم!

از پل عابر که می گذرم، پله آخر پام رو که می ذارم زمین با اسپری زرد بزرگ نوشته پایان نامه و یه شماره موبایل هم زیرش.. تو اون بارون لگد مال میشد و همون قدر پست بود! سرم رو بلند می کنم اون موقع ها که ما اینجا درس می خوندیم سردر نداشت اما الان از زیر یه سر در که انگار جزئی بدقواره از دانشگاه هست می گذرم .. بچه ها کنار یه درخت با برگ های زرد ِ زرد عکس می گیرن.. داد می زنم عکستون خیلی خوشگل شد:) تو دلم می گم کاش سعیده و مطهره هم اینجا بودن ... با اینکه صبح دلم می خواست تندی برم پیش استاد و سریع برم خونه، ترجیح می دم ناهار قرمه سبزی دانشگاه رو بخورم .. لذت برم از جایی که چهار سال درس خوندن توش برام شیرین بود...

 

کامپیوتر رو که روشت کردم بشینم سر کارهای پایان نامه دلم خواست این لحظه های قشنگ میون این روزها کمی تلخ ثبت بشه :)

 

 

 

 

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نادیا

موفق باشی دوست خوبم به منم سر بزن

کافر

سلام .... چه خوب که هنوز مینویسی .... باور کن اینقدر زندگی برام پازلی گذشته که نمیدونم دقیقا الان چه مقطعی هستی : دکترا؟! پروفسورا؟! پسا پروفسورا و یا .... ؟! ولی هرجا هستی موفق باشی و ما رو هم همچنان حلال کن! ....

saman mahdavi

سلام دریا. تو هم که مثل من به معاق رفته ای. من بعد از 2 سال برزو شدم اگر دوست داشتی منت بزار و سر بزن. دوست قدیمی : سامان

saman mahdavi

سلام مجدد دریا(چکاوک) . از روی نظر مطهره متجه شدم که علوم اجتماعی می خواندی. من هم بعد از سالها دوباره هوس تحصیل کرده ام و اتفاقا علوم اجتماعی می خوانم.بسیار خوشحالم که هم رشته ای نیز هستیم

سمیرا

هنوز تو گذشته‌ای؟ بیا بیرون بابا دانشگام با همه خوبی و بدیش تموم شد یه حرف تازه بنویس وقت کردی یه سری هم به ما بزن[لبخند]

الی

سلام غریبه تو نوشته هات صداقت و زیبایی دیدم . لینکت میکنم . موفق باشی

م-ي

از روی وبلاگ http://mabhut.persianblog.ir/ که لینک وبلاگ شما روی ان بود به مطالب شما رسیدم علیرغم اینکه کار زیادی امروز دارم ولی چند تا از مطالبتان را خواندم خوشحالم که وبلاگهای با محتوایی مثل وبلاگ شما و دیگر دوستان را این روزها می شود در این محیطها دید و مطالعه کرد.

احسان

پارک ملت. صدا و سیما.... بستنی برجی... یادش بخیر...

امیر آرام

سلام معصوم! من گم شدم تو این شهر عجیب این که وقتی بزرگ شدم گم شدم! می فهمی که ...